تبليغاتX
آرام تر از شعر و نسیم



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


آرام تر از شعر و نسیم

 

 

   ز راهم دور شو دیگر طبیبا درد من کم شد

    نمی بینی که قاصد با دوای یار می آید؟

 

(اینجا سالم و سلامت سپرده دستت آرام جان... ضمنا پیروزیتون مبارک و مستدام)

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت13:46توسط آرام |

 

خاک رهِ آن یار سفـــــر کرده بیارید

تا چشمِ جهان­بین کنـمش جای اقامت

 

شنیده ­ها حاکی از آنست که جناب آرام در سواحل شمال قدم میزنند و آواز میخوانند و گاه نیز دستی بر سازی و یا سازی بر دهانی!!! اگر هم در این بین حالی و مجالی دست داد گاهی در مسابقات هم شرکت می­کنند!

و تا به اینجا که با قاطعیت تمام، در همه مسابقه­ها برنده بوده­اند.

عجالتا و در راستای اثبات این امر که ما اینجا کلی برای خودمان صاحبخانه­ایم و "بله پس چی؟" و اینا، آمدیم که بگوئیم شاید داداچمان مدتی نباشند، اما ما اینجا هستیم تا برای موفقیتشان دعا کنیم و از راه دور اسپند دود نموده و دودش را به جانب شمال (با اندکی زاویه به سمت شرق) فوت نمائیم و بترکه چشم حسود و اینا!!!  

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کــجا هست خــــــدایا بـــسلامت دارش

 

(با تشکر: مرحومه)

 

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت21:39توسط آرام | |

دارم میرم سفر برا مسابقات اگر شد از اونجا مینویسم براتونننننننننننن اگرم نشد میام مینویسم براتون دوستتون دارم تا بعد ضمنا تو این یه هفته ای که نیستم خواهرم خونه ماست اختیار این خونه حقیر دست خواهر مرحومه هواستون باشه خلاصه

خواهر جون ببخشید یه خورده اینجا نامرتبه دیگه...

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت20:32توسط آرام | |

با اینکه ادمی هستم که کمتر دلم میگیره و سعی میکنم سراغی از غم و غصه نگیرم اما از اهنم نیستم

همیشه سعی کردم به مسائل جور دیگه ای نگاه کنم یه جور خاص که شاید از نگاه عموم یه خورده خنده دار بیادوو رفتار منو غیر عادی جلوه بده..

ولی به هر حال اینروزا اگر کمی حالم دگرگون باشه و بخوام مثل بعضیا ناراحت و اینا باشم..

اولین کاری که میکنم میرم سراغ سه تارم برش میدارم و میشنم یه کنج خلوت و شروع میکنم به نوازش کردنش اونقدر دستم و رو سیمهاش این ور و اون ور میکنم تا بشه اون چیزی که میخوام

بعد کم کم رهاااااااااا میشم پرواز میکنم میرم جاهایی که توصیفش کمی سخته ولی هر جا هست جدای از این دنیا مادیه میدونم...

خیلی از ارامشم و مدیون عشق و علاقه ای میدونم که به هنر دارم  ارامشی که موسیقی بهم میده رو تا حالا هیچ عنصر دیگه ای تو طبیعت نتونسته بهم بده

حالا ارووووم نشستم کنار پنجره از بالا دسته سه تار شروع میکنم و ناخوداگاه زبانم هم شروع به هم اوایی میکنه ...

عقرب زلف کجت با قمر قرینه

تا قمر در عقرب کار ما همینه

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت17:52توسط آرام | |

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت1:50توسط آرام | |

به یه بازی دعوت شده بودم ولی چند روزی بود که وقت نکرده بودم بیام بازی کنم منم که عشق بازی و اینا ببینین چی کشیدم   تو این چند روزززززه...

وقتی داشتم می اومدم  این دنیا مملکتمون خیلی شلوغ  پلوغ بوووود بازار حیا کن و رها کنی برپا بووووود که بیا و ببین یه گوشه های کوچیکشوووووووووو که البته داره بزرگ میشه کم کم مثل ما که بزرگ شدیم کم کم الان داریم باز میبینیم تو مملکتموووووووون به هر حال

سلام علیکم

و من امدم ...

دوران کودکی شیرینی داشتم خیلی چیزا ازش یادمه از عمل اپاندیسم که با یه معجزه از مرگ ناگهانی  گریختم..

از به هم ریختم بیمارستان بعد از عمل که ابگوشت میخواستم با نون بربری و از بازی های کودکانه اون  موقع تیله بازی و اینا اصلا هم تو بچیگم نه نقاشی میکردم و نه خیلی کارای دیگه اون موقع از این کارا نبوووووووود مثل حالا

تو نوجونیم بیشتر از اونی که بگم شر بودم البته همون موقشم شر مثبت بودم یعنی دعوا زیاد میکردم ولی بر علیه زور گویان یه چیزی تو مایه های جومونگ البته من جومونگ و ندیدم امیدورام که مثل من بوده باشه

از شرررارتهای اون دوران چیز یکه  بیشتر از همه یادمه شکستن دنده یکی از بچهای قلدر مدرسمون که به همه زوووور میگفت و یه روزی اونطوری حقشو کف دستش گذشاتم که کلی بچه ها ی مدرسه مثل این رینگای کشتی کچ دورمون حلقه زده بودندو تشویق میرکردن

یه وقت سو تفاوت نشه هااااا هنووووووووووز ارام نبودم اونقت خووووووووو

تا از دبیرستان شدیدا از انشا بدم میاومد

اما  از اون به بعد محبوب ترین درسم انشا بود چرا یهووییی اینجوری شدم نمیدونم

اولین ورزشی که برا خودم انتخاب کردم کشتی بوووود خیلی دوسش داشتم الانم دارم ولی شاید اگر اون مربی که اولین بار رفتم پیشش کمی بیشتر مراعات میکردو منو  حرف تمرینی یه کشتی گیر با سابقه نمی کرد که اونم منو از این ور تشک به اونور تشک پرتاب نمی کرد تو المپیک جای علیرضا دبیر من مدال طلا  رو میگرفتم بدون اغراق گفتم اینووووووو

بعد از اون رفتم سراغ ورزشهای رزمی از تکواندوووووو تا کاراته و کونگ فووووو و کشتی کج..

تو اخری از همه موفق تر بودم یاد استادم حاج اقای علمایی بخیر  فکرکنم همتون اون پیر مرد مو سپید ی که تو دهه فجر معمولا تو تلوزیون نشونش میده که با گروهش حرکات رزمی انجام میده رو دیده باشین اگرم نیدیدن امسال نگاه کنین میبینینش

بصورت کاملا اتفاقی سر از بسکتبال در اورمدم و عضو تیم مدرسه شدم

قهرمانی با  تیم مدرسه همان و بسکتبالیست شدن بنده هم همان

از اون موقع ت حالا با یکی از دوستام با هم اومدیم بالا همه هر جا تو بسکتبال بودیم با هم بودیم یه جورایی ما رو دوقولوهای بسکتبالم میگن

در دورانی که خودم بازیکن بودم جز چند تا مقام قهرمانی تو اموزشکاه ها به افتخار دیگه ای نرسیدم

اما در دوران مربی گریمون به هرچی میخواستیم تا حالا رسیدم البته هنوووووووووز اول راهیم(من و امید)

یهویی تو هیجده سالگی کلی تغییر کردم اونم با خوندن کتاب به سوی کامیابی انتونی رابینز

هنوزم اگه کتاب جدید از ش بیاد اولین خواندش خودمم

بیست سالگی نقاشی رو شروع کردم

اولین شعرام مربوط به همون موقعا ها میشه

بعدش یهووویی کلا رفتم سمت هننننر

تو تنهاییم اگه رمانتیک باشه و لب دریاااا و بالای کووووووووه و اینا ساز دهنی میزنم

اگه کمی نوستالجیک تر باشه سه تار میزنم

تو جمع خانواده تمبک

هر جا هم که باشم و هواسم نباشه اواااازم براهه اگه یهویی کنارم نشسته بودی دیدی دارم زیر لب یه چیزایی میگم فکرنکن دیونه شدم دارم اواز میخونم

کلا بعد از اصلاحاتی که رو خودم انجام دادم ارووووووووم شدم

ارام رو اقای زمان پوووووووور دوست خوبم به عنوان تخلص شعرام برام انتخاب کردو من شدم امیر ارررررررام لینکش تو وبلاگم هست برین بخووونین کلی شعرای توووپ داره تو وبلاگش  هر کی نره انشالله که.... کامنتم براش بزارین حتما

کلا دیگه عصبی نمی شم اخرین باری که با کسی بحثم شده رو به یاد ندارم

همیشه اروووومم حتی در سخترین شرایط  تا جاییکه خانممم از این ارامشم بعضی وقتا به تنگ میاد

چند سالی هر کاری رو دوست داشته باشم انجام میدم نه کاری که مجبوووووووور باشم

بزرگترین اررزوووووووووم داشتم یه موسسسه بزرگ فرهنگی هنری ورزشی که تووووووش هم کارای خیریه انجام بشه هم کارای حرفه ای هنرو ورزش

کمک به دیگران شدیدا بر ارامشم می افزایید

 در عین ارامشم هنوزم عاشق خشانتتهای دوران کودکی هستم پایه شکارو و اینا

داشتن به بچه ببر ارزویی که به گوووووووووور میبرم

دوستایی که تو عالم مجازی پیدا کردمووووووووو به خیلی از دوستان حقیقیم ترجیح میدم

کلا سعی میکنم اگر به کسی کمکی نمیتونم بکنم ازاری بهش نرسونم

قورمه سبزی هم خیلی دوست دارم

از اینکه الان دارم پریشون مینویسم اصلا راضی نیستم

ولی دوست داشتم همین امروز این کارو انجام بدم خووووووووو

کلا از انگشتام هنر نمیرزه چون سعی میکنم اگه هنری توشون هست به جای اینکه بریزه رو زمین جمع کنم تو وجوووووووودم

هنرایی که باهاشون اشنا هستم و به تفصیل گفتم ولی بازم میگم که بیشتر بدووونین خوب جایی دیگه برا تبلیغ ندارم که(البته من قبلا فروخته شدم و الان روم تابلوی فروشی نیست نصبه)

تاتر

موسیقی

نقاشی

بسکتبال(چون خودش واقعا یه هنره)

اشپزی(ا.ووووووووووووووم حریف میطلبم)

کلا میگن انرجی مثبت زیادی دارم  از علوم ماورا خیلیخووووووووشم میاد هر کی خواست هیبنوتیزم بشه و اینا من هستم پایه ...

دیگه خوووووووووووو چی بگم که حرف زیاده ولی فکر  کنم تا همین جاشم خیلی روده درازی کردم ببخشید که اینطوری شددد ارام و شاد باشین

 

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت11:42توسط آرام | |

اخرای تابستون بود داشتم میرفتم باشگاه دیدم یه موجود از خدا بی خبر افتاده به جون یه بچه .

اون بودو بچه بودوووووو...

دلم سوخت نتونستم ازکنار این قضیه به ارومی بگذرم اولین کاری که باید میکردم دک کردن همون موجود از خدا بی خبر بود و البته کار بعدیم بدست اوردن دل اون بچه ...

چند دقیقه ای طول کشید تا تونستم به اون بچه بفهمونم که من میخوام کمکش کنم بعد از اینکه این اتفاق افتاد تازه فهمیدم که اون بچه بی گناه از خونه اومده بیرون و دیگه  بلد نیست بره  خونه...

کلی با هم اون اطافو گشتیم تا بلکه نشونی از پدر و ماردش پیدا کینم اما  هر چی بیشتر گشتیم کمتر پیداکردیم...

دیگه داشت دیرم میشد به ناچار بچه به بغل رفتیم باشگاه تو اون دوساعتی که سر تمرین بودم همش داشتم با خودم فکرمیکردم که چی کار باید بکنم اگه با یه بچه برم خونه عکس الهمل خانم خونه چی میتونه باشه...

به هر حال تمرین هم تموم شد و به سمت خونه راه افتادیم سر راه برای بچه غذا هم خریدم مشخص بود که از صبح هیچی نخورده طفلی...

پشت در که رسدیم هنوز داشتم با خودم فکر میکردم که چه جوری مطرح کنم این جریانوووووو و این بچه ایا مورد پذیرش خانمی هست یا نه ؟؟؟

پامو که گذاشتم تو خونه و خانمی بچه رو دید یهوووووووووووو انچنان ذوق زده شد که اصلا وجود منو فراموش کرد که اقایی هم وارداین خونه شده ای ی ی ی داددددددددد...

به هر حال خداروشکر خوشش اومد از اون بچه و پرسید از کجا اوردیش این بچه رو و منم از سیر تا پیاز داستانو گفتم براش .

چند ماه بعد ...

هر روز که میگذشت این بچه شیطون و  تو دلبرو تر میشد هفته پیش بود که یهویی خانمی رو مامان صدا کردو چه ذوقی تو خونه برپا شد مامان ... مامان بیا  بیا

وای خدای من بچمون به حرف اومده حال بماند که چقدر اسفند و اینا دود کرد دور سر بچمون و حالا زبون باز کرده و هر روووووووز شیرین تر میشه تا صداش میکنیم میدووووو و میاد راستی یادم رفت اسم بچمون و بگو این شیرین زبون رو به همون اسمی که مامانش اینا گذاشته بودند صدا میکنیم مینا

اره مینای مااااااااااا الان دیگه یه عضو جدا نشدنی از خانواده دو نفری مااااااااست

اون موحجود پلید هم یه گربه بود که قصد خوردن این جوجه بیگناهو داشت بزودی عس بچمونم میزارم براتون هنوز ااز اتلیه نگرفتم عکسشوووووووو

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت11:48توسط آرام | |

این روزا که برای حرف زدن باید کلی منطقی باشی و برا خودت کلی استدلال جور کنی  تا بتونی دو کلمه حرف بزنی تو جمعی ...یا برای کسی ...

تازه بعد از همه اینا حرفت که تموم میشه میفهمی اصلا دلیل و برهان هایی که اوردی برا طرف مقابلت هیچ ارزشی نداشته و همه یه جورایی برای خودشون صاحب منطق الطیری شدند ...

خوندن این مطلب خالی از لطف نیست بخونین:

دانشجويي پس از اينكه در درس
>
منطق نمره نياورد به استادش گفت:
>
قربان، شما واقعا چيزي در مورد
>
موضوع اين درس مي دانيد؟
>
استاد جواب داد: بله حتما. در غير
>
اينصورت نميتوانستم يك استاد
>
باشم. دانشجو ادامه داد: بسيار
>
خوب، من مايلم از شما يك سوال
>
بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من
>
نمره ام را قبول ميكنم در غير
>
اينصورت از شما ميخواهم به من نمره
>
كامل اين درس را بدهيد.
>
استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن
>
چيست كه قانوني است ولي منطقي
>
نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و
>
نه قانوني است و نه منطقي؟
>
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست
>
جواب
بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را
>
به آن دانشجو بدهد.
>
بعد از مدتي استاد با بهترين
>
شاگردش تماس گرفت و همان سوال را
>
پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب
>
داد:
>
قربان شما 63 سال داريد و با يك
>
خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته
>
قانوني است ولي منطقي نيست.
>
همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه
>
منطقي است ولي قانوني نيست.واين
>
حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان
>
نمره كامل داديد در صورتيكه بايد
>
آن درس را رد ميشد نه قانوني است و
>
نه منطقي

پ ن :برای اینکه مننم به بی منطقی محکوم نشم منبع این نوشته رو هم میزارم براتون مداد خاکستری

+نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت23:28توسط آرام | |

امروز صبح وقتی داشتم برای یکی از اتاقها لوستر نصب  می کردم یهویی و به طرز وحشتناکی رفتم رو ویبره نگوووو دستم به سیم برق و ۲۲۰ ولت برق میخواد ارامش و از ما بگیره ولی به طرز معجزه اسائی انگار یکی دیگه نمی خواست این اتفاق بیافته و هیچیمون نشدو شما هم بدون ارام نشدین....

الان داشتم فکر میکردم اگر قرار بود من امروز بار سفر ببندم چقدر اماده رفتن بودم چقدر میتونستم به اینکه مورد غفران قرار بگیرم و مغفوووور بشم امید داشته باشم...

راستی تا حالا فکر کردین اگر امروز روز اخر زندگیتون باشه اماده رفتن هستین یا نه؟؟؟

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت1:14توسط آرام | |

میدونستین تا حالا که کلمات چقدر قدرمتند هستند اره همین کلماتیکه از صبح تا شب ازشون استفاده میکنیم ...

متاسفانه خیلی از ماها  دایره کلماتمون اکثرا منفیه  و مارو بیشتر به سمت پایین میکشونه تا بالا برای اینکه بالاتر بریم تو هر لحظه از زندگیمون بهتره که از کلمات مثبت استفاده کنیم و تمام اتفاقات دور و ورمونو مثبت تعبیر کنیم این داستان و بخونین کلی حرف داره باهاموووووون...

چند قورباغه از جنگلی عبور می‌كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه‌ها در كنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند كه دیگر چاره‌ای نیست، شما به زودی خواهید‌مرد.
دو قورباغه، این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان كوشیدند كه از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه‌های دیگر، دائما به آنها می‌گفتند كه دست از تلاش بردارید. چون نمی‌توانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد.

بالاخره یكی از دو قورباغه، تسلیم گفته های دیگر قورباغه‌ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی‌درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه دیگر با حداكثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می‌كرد. بقیه قورباغه ها فریاد می‌زدند كه دست از تلاش بردار. اما او با توان بیشتری تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه‌ها از او پرسیدند:«مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟»
معلوم شد قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر می‌كرده دیگران او را تشویق می‌كنند.

+نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت2:26توسط آرام | |

کافیه فقط صداش کنی از ته دلت صداش کن نترس همین الان امتحان کن میبینی ته دلت انگار یه جوری شد انگار یه صدایی اومد گوش کن اروم باش برای شنیدن صداش لازم نیست حتما خیلی ادم خاصی باشیم و  کارای خاصی انجام بدیم یا نمیدونم خودمونو به شکل و شمایل خاصی در بیاریم کافیه فقط حسش کنیم تو همه جای زندگیمون تو لحظه لحظه هر روزمون باورش کنیم بدی ما اینه که اشکالای خودمون رو بعضی وقتا میندازیم گردن اوووووووون

این داستان شاید خونده باشین ولی بد ندیدم بازم با هم بخونیمش :این روزا همه مون به یه

پشت و پناه مثل اون نیاز داریم

 مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته با شد مشتری پرسید چرا؟ آرایشگر گفت : کافیست به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟ من اینجا هستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم

مشتری با اعتراض گفت : پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند

آرایشگر گفت : آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند .

مشتری گفت : دقیقا همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند . برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت20:41توسط آرام | |

 
 گرفته است صدايم ولي رساست هنوز
                                                                          به گوش ميرسد و جان فزاست هنوز
 فداي روي تو گردم که از فغان گلو
                                                                      دو چشم خيس و ترت بي رياست هنوز
 شود فغان گلو از براي تو فرياد
                                                                   چنان به عشق وجودت که کيمياست هنوز
 تو آتشي  زده اي بر دلم که من هر روز
                                                                           بديده رخت بنگرم که دلرباست هنوز
 فقط صداست گرفته تو اي عزيز بدان
                                                                          که بغض نشکفته  عين صداست هنوز
 صدا صداي قلب من است بلند ميگويد
                                                                         که در سر کوي عاشقي گداست هنوز

+نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت19:29توسط آرام | |

شاید بد شانس ترین نسل تاریخ ایران ما باشیم اخه :‌ تو نوزادی شیر خشک نایاب شده بود… تو بچگی هم دوران جنگ بود… دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن… نظام قدیم، نظام جدید، نظام خیلی جدید… رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن… فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد… ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد ..........
 
پ ن :
به علت مصرف زياد کاربران اينترنت ... مخابرات ايران اعلام کرد از شنبه اينترنت سهميه بندي مي شود!!! به کاربران روزي 1 ساعت اينترنت داده مي شود!!!

+نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت5:23توسط آرام | |

 دیدیم چند وقته مد شده همه پستای رمز دار مینویسن گفتیم ماهم عقب نمونیم از این قافله رمزشم زیاد سخت نیست همین جا میزارم چون وبلاگ خانوادگیه دیگه زنونه مردونشم نمیکنم خیلی

ای خلایق دارای عمه اگاه باشین که تاریخ تولد میلادی بنده رمز این پست خواهد بود


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت13:19توسط آرام | |

از اولین باری که این جمع مجازی به حقیقت پیوسته بودند حدودا پنج ماهی گذشته البته چند بار دیگه هم این اتفاق افتاد ولی هیچ وقت نشده بود که ارکان اونروز دوباره دور هم جمع بشن .چرا شووو نمیدونم از انی بپرسین همون نویسنده معروف دختر ترشیده رو میگم دیگه البته خبرهای میرسد از راه های نچندان دووور که ایشان در حال گذر از این دوران ترشیدگی می باشند ...

به هر حال خبر امد خبری در راه است البته به غیر از خبر احسان هم  در راه بوووووووود حالا با انجل یا بی انجل خیلی در جریانش نیستم ...

دقیقا روز سه شنبه بود که یک پیام کوتاه مشکوک به تلفن این جانب ارسال شد بدین مضمون که اجازه هست که باهاتون تماس بگیرم ... رسیدن این پیام همانو در فکر فرو رفتن من ارام همان که این دیگر کیست عجب ادبیات خاصی دارد ما هم درجواب گفتیم خواهش دارم شمااااا؟

و جوابی نشنیدیم و از انجایی که شب قبلش نخوابیده بودین اصلا موبایل را در حالت بی صدا قرار داده و خوابیدیم پس از بیداری متوجه شدیم که با همان شماره مشکوک با ما تماس گرفته شده و ما در خواب بودیم کمی بیشتر به خود جرات دادیم و تماس گرفتیم پاسخی حاصل نشد و این کنجکاوی مارا دو چندان کرد که ....

خلاصه سرتان را درد نیارم بعد از کلی پیامک بازی با شخص مزبور کاشف به عمل امد که بببببلللللللله اقایی از افریکا یاد ما کرده و سر اخر موفق به صحبت با او شدیم در حالی که در چینی فروشی های شووووووش به همراه همسر محترم قدم میزدیم.

و اما روز موعود فرا رسید ساعت یازده و پانزده دقیقه صبح پنج شنبه میدان ونک برای بار سوم و البته اینبار بدون تاخیر مرحومه مغفوره را زیارت کردیم (شادی همه گذشتگان صلوات) مثل همیشه خوش قوووووووول و زودتر از بنده رسیده بودددد شال معروف را هم به همره نداشت احتمالا از ترس علی متروووووو که قرار بود با تعدادی فلافل به ما ملحق شود حال بماند که تا ساعت یک و نیم ما و مرحومه در انتظار خوردن این فلافها بودیم که انشالله مترو اشان خراب گردد که همیشه تاخیر دارد مانند خودشان ..

در این چند ساعتی که منتظر این برادر مترو من بودیم به اتفاق یک رووووووح پر فتوووووح به عکاسی از دارو درخت داخل پارک خودمان را مشغول نمودیم منم که پای عکاسی هی از همه چیز و همه جا عکس میگفرفتم و جالب بود که اینبار کسی نبود که منعم کند از این کاااااااار (مرحومه میدونه منظورم چی بود)

بلاخره انتظارها به سر رسید و چشممان به جمال احسان و انی و پارمیس روشن گشت البته دوتای اخر را بعد اون قرارااول بارها زیارت کرده بودیم و فقط احسان بود که بعد از نمک گیر کردن ما توسط ساندیس در قرار اول دیگر فقط در وبلاگ ان سر دنیاییش دیده بودیمش و چه خوشحال شدیم از این دیدار البته بماند که ایشان نیز به مانند همان بغل دستیاشان (انی )در دیدار اول به اشتبا ه افتاده و به مرحومه که در کنار ما بود تبریکات صمیمانه ای عرض نمودند(واااااااااای قابلمه اومد ) دوست دیگری هم بودن در کنار ایشان که گویی نسبتی هم با کریسمس و این ایام داشتند و نامشان مسیح بود و الحق هم دم مسیحایی داشتند چرا که در همان نگاه اول گویی رفیق گرمابه و گلستان مارا که از همان اولین قرار در تمامی قرارهای بعدی در کنار ما بسر می برد را قر زده و از چنگ ما در اوردند(ای داد بیداد علی مگر دستم بهت نرسه)

پس از دیدار اولیه به اتفاق به قسمتهای بالاتر پارک رفتیم و در الاچیقی نچندان محترم در کنار هم ایستادیم و بسی خود را به اقای مسیح معرفی نمودیم و بماند که گوریلی فهیم نیز به جمعمان افزوده گشت و همه انهایی که ندیده بودن گوریل راباتعجب از مهجوبیت فراوانش به او نگریستند و این تعجب به یک سوال آنی از طرف انی ختم شد که چرا نام وبلاگت چنین است و وفتی با جواب من وقتی لباسامووو...... گوریل صدام میکردن مواجه گشت ترجیح داد در مورد فهیم بودنش بیشتر بداند تا گوریل بودن

پس از آان و در همان آن آنی و پارمیس که از اول ورودشان به پارک چشمشان دنبال ان تا ب و سر سره بود به آن سمت خیز برداشته و انقدر جذاب بود که تمامیمان به ان سو رفتیم و ساعتی همگی غرق در گوریل درونمان گشتیم و شادی و نشاط سراسر پارک را فراگرفت

از همه جالب تر رد شدن علی جان مترو من معروف با ان هیکل به قول خودش باربی از ان لوله مربوط به لیزلیزک بود که من داشتم پیش خود فکرمیکردم که اگر به درون ان برود و گیر کند چطور نجاتش بدهم

که خوشبختانه این اتفاق نیافتاد در حین بازی بودیم که پپری همان دوست ...خوانمان هم امد و بسی شاد تر گشتیم از این دیدار پر محتوا و در پی او دوست مشکوک تولد انی هم امد

ان دوست امد

ان دوست با انار امد

و البته در قبال دادن چند کاسه انار خوش رنگ یه فلافل که علی نتوانسته بود ان را نوشجان کند انهم به طمع شیرینی هایی که احسان نیاورده بودو او فکرمیکرد که میاورد جایزه گرفت چون نهار نخورده بودند اییشان که گویی از همکاران ما نیز میباشند فلذا همان جا  و در روی تاب مشغول خوردن ان شدند

دیگر چه بگویم و از کجا بگوووووووووویم اهااااااان قسمت اصلی ماجرا باقیست که احسان با خود از افریکا کوله پشتی اورده بود که گویی کل ان شهر کوچک افریکایی که فقط یک کاندیدا دارد و یک بطری و (ک و )غیره را در ان جاداده

در ان کوله مزبور بسی سوغات از فرنگ برایمان اورده بود که یکی یکی رو میکرد و از بد روزگار هر کدام را که در میاورد اثری از خلبانی که به مرحومه ما قول داده بود پیدا نمیشد و هر لحظه بر غضب او می افزود و ما را نیز مجبور میکرد که چشم غره ای به احسان برویم که چرا قولی که میدهی را عملی نکرده ای ای هواپیما سوار ای انجل بین در هواپیما و ای ....بدم تمساحا بخورنت حالا دل مرحومه شاد بشه.

اینکه چیا بود تو کوله احسان خودش کلی داستان داره اول که شکلات های نستله ازش در اووووومد و کلی همگی رو خوشحال نمود علی الخصوص گوریل جانو که میتونست چای بعد از ظهرشو  با اون میل کنه تو ماگ معروفش

بعد اون نوبت یسری جعبه های شیک و رنگ و وارنگ رسید که رو هر کدومشون هم جمله ای نوشته شده بود ازآی لاویوووووو داشت تا روح منی و  بت شکنی و از این جور چیزا

از اونجایی که بنده حقیر باید میرفتم سر کاروووووووووووووو هیچ جوری هم نشد که بپیچونم اونروزو بیشتر بمونم پیش بچه ها یه نیم ساعتی فقط داشتم خداحافظی میکردم

خدا میدونه که مصداق کامل این شعر بود تو دلم که میگفت :

یه دل میگه برم برم    یه دلم میگه نرم نرم

طاقت نداره دلم دلم ...بسه دیگه محرمه الان سوسک میشم یهوووووووووویی( اونم یه سوسک ارام فکرکنید) بعله جونم براتون بگه که پس از کلی کش و قوس بلاخره علی رقم میل باطنیم از جمع جدا شددم  و دوان دوان رفتم ...

گویا بعد از رفتن ما یعنی من و مرحومه و گوریل و پپری و اینا اون یکیا رفتن برا خودشون کافی شاپ و از اونجایی که خدا مارو خیلی دوست داره اونم سرشون گول مالیده و چند تا بستنی یه جووووووووور داده بهشون تو ظرفای جور واجوووووووووووووور نوش جونشون البته

در کل خیلی خووووووووووووش گذشت فقط تا یادم نرفته بنده ارام پیشنهادی هم مطرح کردم قبل از رفتنم که به مذاق اکثریت خوش امد قرار شد به سفر وبلاگی بریم حالا کی و کجا احتمالا به صورت کاملا خصوصی به اطلاع  مجازیان تبدیل به حقیق خواهد رسید

وای چقده نوشتم دستم ترکید ....می خواستم شعر مربوطم بنویسم که دیگه دستم جون نداره این نصفه شبی باشه طلبتووووووووون 

+نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت3:31توسط آرام | |