تبليغاتX
آرام تر از شعر و نسیم


آرام تر از شعر و نسیم



بارها شده  اتفاقایی برامون افتاده و از خدا پریسدیم چرا من.

چرا همشبرا من پیش میاد؟

 چرا من باید دچار این اتفاق بشم ؟

چرا من اینقده بدشانسم ؟

 اتفاقا روزی که بابچه ها بیرون بودیم سر همین قضیه با یکی از بچه ها که خیلی به خدا نزدیکه داشتم صحبت میکردم یاد این مطلب افتادم که خیلی وقت پیش تو اینترنت خونده بودم برای اون دوست عزیز تعریف کردم گفتم بد نیست بزارم اینجا ببینم نظر شما چیه؟؟؟

 

"آرتور اشی" قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خونِ آلوده ای که در جریان

 یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد.

 او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد.

 یکی از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را برای چنین بیماری انتخاب کرد

 او در جواب گفت:

 در دنیا، 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند. 5 میلیون نفر یاد می گیرند

 که چگونه تنیس بازی کنند. 500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.

 50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5 هزار نفر سرشناس می شوند.

 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند، چهار نفر به نیمه نهایی می رسند

 و دو نفر به فینال... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم،

 هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امرز هم که از این بیماری رنج می کشم،

 نیز نمی گویم خدایا چرا من؟ خدا همیشه بهترین را برای بندگانش می خواهد.

 شاید این بیماری که الان در آن گرفتارم از یک وضعیت نامعلوم دیگر خیلی بهتر باشد.

 اگر حتی خدا این بیماری را برای من برگزیده، شاید مشکل بهتر را برای من برگزید...


نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 1:50 توسط آرام| |

شنبه این هفته با یه باخت بد شروع شد یه بازی که باید به راحتی ببریو وقتی ادم میبازه یه خورده هضم کردنش سخته مثلا فکرکن رئال مادرید بیاد به استقلال ببازه یه چیزی در اون حد سخته...

شاید هر کسی دیگه بووووود میگفت این هفته  هفته ...

بازی گذشت و اومدم خونه کلی مهمون تا نیمه های شب که پذیرایی و خوشی با مهمونا اما چشتون روز بد نبینه رفتن مهمونا همونو بهم ریختن اوضااع و احوال جسمی بنده هم ..... تا صبح به خودم پیچیدم

ای خدااااا شکرت عجب روز خوبیه .

حالا دیگه صبح شده بود ولی می بینی که از شدت تب نمیتونی از جات بلند شی ای ای ای

 میخوابم و میخوابم و با  خودم که فکر میکنم میبینم این سخت ترین و سنگین ترین مریضی این چند دهه اخیر عمرمهـم (سه دهه خودش کم نیست)

شاید هر کسی دیگه بود میگفت این هفته  هفته ...

خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن با خانومی مجبورم کرد که بریم دکتر بیشتر از همه نگران دوشنبه بودم دوشنبه ای که چند وقتی بود براش لحظه شماری میکردم ولی این هفته...

خلاصه دردسرتون ندم دکتر دوا و ازمایش همه میخواست حکایت از اون داشته باشه که این هفته ... اما نمیدونست که با کی طرفه.

من خوبم خوب خوب این بیشترین حرفی بود که خانمی میشنید از من و میگفت بی خود سرکار نباید بریباید استراحت کنی.

عصر یکشنبه دیگه اوج بیماری بود حال بس دگرگون شد ای خداااا  ....

اینجا بود که خواهر مرحومه دست به دعا شد(خدا سایشو کم نکنه از سرم) یکشنبه هم به تب و درد و بی حالی گذشت یعنی قراراه این هفته اینقدر .... باشه ؟؟؟

نه من خووووبم من تا فردا خوب خوب میشم من فردا میرم پیش بچه ها

. صبح دوشنبه شد از خواب که پا شدم هنوووز سنگین بودم ولی خودمو از رختخواب جدا کردم سریع رفتم یه دووووش گرفتم وقتی اومدم بیرون انگار زهر بدنم ریخت بیرون باید یه ازمایش میدادم سریع اماده شدم کارامو کردم و  ...

 با یه ربع تاخیر و شرمندگی رسیدم خدمت خواهر اونجا بود که فهمیدم نه خیر این هفته هفته خوووووووووووووووووووووووووووووووبیه و واقعا چقدر خوب  بود دوشنبه دیدن دوباره یک رووووووووووووووح  شنیدن حرفاش دیدن شال گردن  معروووووووف

 کندن سیبیلای معروف علیررضا و شنیدن حرفای بالای هجده سال درگوشیش

 دیدن مجدد پپریو اون شور و هیجان همیشگیش

 و اشنا شدن با شش تا دوست مجازی جدید مثل یه دوست بهمنی که شدیدا رو بیست سالگیش تعصب داشت و یا یه مهندس شیمی و دو تا دوست مشکوکش(البته مشکوک به وبلاگ نویس بودن )خانم برفی و یکی دیگه ازبچه ها که متاسفانه اسم و لقب فضایش یادم رفت منو ببخش

اره خلاصه دوشنبه که به خیرو خوبی خوشی گذشت هیچ سه شنبه هم با کلی خبرای خوووووووووب اغاز شد مثلا مدیر ارشد شدن یکی از بچه های تیمم (تیم کاریم    نه تیم ورزشی ام البته) و بالا رفتن درامدش در حد فوق العاده که خیلی بهش نیاز داشت و خیلی خوشحالم کرد .

هفته هفته خووووووووبیه منتظر روزای بهتر و خبرای بهترش نشستم ..

شما چی؟

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 9:38 توسط آرام| |

هیچ راهی دوووووووووووووووووووووور نیست..

اگر اهل قدم زدن باشی...

هیچ کاری سخت نیست ...

اگر اهل کار کردن باشی....

هیچ دری بسته نیست...

اگر اهل کاویدن باشی....

و هیچ مساله ای حل نشدنی نیست

اگر اهل اندیشیدن باشی ...

مگه نه؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 18:40 توسط آرام| |

هیچ وقت یادم نمی رود وقتی با مادربزرگ بیرون می رفتم می دیدم که چگونه تکه نانی را که روی زمین افتاده بود برمی داشت می بوسید و بر چشم می گذاشت. مادربزرگ همیشه می گفت: نان مقدس است احترام دارد...

دیروز مردی را دیدم

 خم شد و چیزی را از روی زمین برداشت آن را بوسید و روی چشم گذاشت

به یاد مادربزرگ افتادم

مرد نزدیک شد

 قلم شکسته ای در دستش بود...

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:13 توسط آرام| |

همیشه وقتی میخوام کار جدیدی و زندگیم شروع کنم با یه تغییر اغاز میکنم تا حالو هوام هم کمی تغییر کنه و اماده این کار بشم بعضی وقتا مدل موهامو عوض میکنم و بعضی وقتا مثلا رنگ اتاقم و  این دفعه تصمیم گرفتم رنگ خونه مجازیمو تغییر بدم میدونین چرا؟

 اخه بدجوری وابسته شدیم به این خونه خوب حتما میپرسین این تغییر برای چی انجام شده و میخوام چی کار بکنم ..

جونم براتون بگه که میخوام زبانم تکمیل کنم البته از نوع انگلیسیش که این روزا خیلی بهش احتیاج دارمو میبینم که در حد نیازم نمیدونم به همین خاطر هم اینجا این تعهد رو برا خودم ایجاد کردم که شما ها هم بدونین و من حتما انجامش بدم هر کی میتونه کمکی بکنه بسم الله

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:32 توسط آرام| |

دنبال چی میگردیم تو زندگی ؟؟

پول

مقام

شهرت

انسانیت

خدا

یا چیزای دیگه؟؟

 نمیدونم هر چیز دیگه ای هم میتونه باشه اما سر اخر همه اینا چیه مثلا پول میخوایم که زندگی بهتری داشته باشیم یا مقام که بتونیم خیلی کارارو که الان نمیتونیم انجام بدیم انجامش بدیم شایدم شهرت که  هر جا رفتیم همه بشناسمون نمیدونم اما میدونم که اگر بتونیم به اون چیزایی که دوست داریم برسیم تو این دنیا به ما میگن خوشبخت درسته؟؟؟

 برای اینکه به ارامش برسیم به  خیلی چیزا نیاز داریم از جمله مواردی که گفتم ولی خیلی وقتا با یسری کارای کوچیک که پیش رومونه  و اصلا هم بهشون توجهی نداریم میتونیم به ارامشی برسیم که با هیچ مقام منزلتی دست یافتنی نیست..

تا حالا به یه پیرزن تو خیابون کمک کردین؟

دیدن چه حس باحالی به ادم دست میده وقتی زیر لب داره هی دعات میکنه.

ولی امان ...

امان از دست ما که برای رسیدن به ارامش هزار راه داریم و هی دنبالش میگردیم...

همین مادرو پدرامون تا هستن قدرشونو نمیدونیم جلو چشمامون هستند تا ازمون کاری میخوان کلی ادا اصول داریم براشون ولی امان از روزی که از دستشون میدیم...

واقعا دنبال چی میگردی؟

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 2:20 توسط آرام| |

پنج سال از اون زمان میگذره

مثل برق و باد گذشت  وبلاخره  اون رفت

البته این رفتن با بقیه رفتنها خیلی فرق داشت

این رفتنی بود که خودم خواستم

یعنی بعد از کلی کلنجار رفتن و کلی بالا و پایین کردن به این نتیجه رسیدم که اگه بره بهتره

تا حالا کسی رو ازاد کردین؟

نمیدونم ولی واقعا یه حس فوق العاده به ادم دست میده وقتی میبینه یه نفر که از بچگی پیش تو بزرگ شده باهاش زندگی کردی و حالا میخوای ولش کنی بره...

دیروز یه روز مهم  و بزرگ بود برای من یه روز فراموش نشدنی به همین خاطر این تصمیم رو گرفتم و الانم خیلی خوشحالم از این تصمیم هرچند لحظه تلخی بودلحظه  جدایی اما...

اون بچه که االبته الان برای خودش مردی شده بود دیروز با یه حس عجیبی نگام میکرد انگار اونم فهمیده بود که قرار ه اتفاقی بیافته...

دیروز بلاخره  تصمیمم رو گرفتم هر چند خیلی سخت بود ولی از وقتی که به لطف شکرخند بیشتر میرم فرهنگ سرای ارسباران و اونجا پرنده ها رو میدیدم که ازادانه تو اون محیط کوچیک اما زیبا میچرخند برای خودشون....

 تصمیم گرفتم سالارطوطی سبز خوشگل خودمو ببرم اونجا تا اونم شکرخندی بشه و بعد از عمری تو قفس بودن بتونه مزه ازادی رو بیشتر بچشه...

وقتی رهاش کردم چرخی زد تو محیط اداری و بلافاصله رفت رو درخت نشست شاید برای اولین بار بود که رو یک شاخ واقعی مینشست..

خیلی تعجب کرده بود کمی ترس داشت اشک تو چشام حلقه زد ..

نمیدونم اشک شوق بود یا ....

ولی بلاخره طوطی سبز خوشگل من رفت قاطی دوستای جدیدش چند دقیقهای از دور هواشو داشتم و بعد هم لحظه خداحافظی فرا رسید .....

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 7:18 توسط آرام| |

از شیرینی عشق که لذتی نبردی

قلبم را در سرکه میگزارم

تا شاید سالها بعد

از ترشی خاطره ها لذت ببری.....

اینم یه جور دیگه نگاه کردنه وقتی ادم میبینه از یه راهی به نتیجه نرسیده و ارام نشده میتونه مسیرشو عوض کنه و جور دیگه حالشو ببره مگه نه؟

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:51 توسط آرام| |

در تمام این سالها پشت دستت ضربدر میزدی

تا عشقمان در خاطرت بماند

اما همیشه

پاک یادت میرفت که....

میبینم که ارامش کاملا برقرار و شهر در امن و امانه فقط من کم بودم که من هم دارم میام دوباره وای که چقدر دلم تنگ شده برا نوشتن...

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:20 توسط آرام| |

همین که میتونی در کمال ارامش یک روح رو از عالم باقی دوباره برگدونی خودش خیلی مگه نه؟

تازه ناهار خوردن با یه روح هم از افتخاراتی هست که کمتر کسی میتونه نصیبش بشه حیف که الان نمیتونم خیلی بتنویسم انشالله در فرصت مناسب و پس از خرید یک عدد کامپوتر همراه بیشتر خواهم نوشت.....

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 19:17 توسط آرام| |

بارها شده وقتی میخوای کاری رو انجام بدی و نمیشه چند بارم تلاش میکنی و به بهترین نحو دوباره از اول شروع میکنی و بازم نمیشه تو این جور مواقع معمولا ادم ارامششو از دست میده مگه نه؟

اما اگه اون ادم یه خورده بیشتر ارام باشه و اسمش امیر ارام باشه در مقابل این سیستم زبون نفهم که دو سه ساعتی اذیت میکردو هر کاریش میکردم بازم ساز خودشو میزدو هی ریست میشد کم نمیاره که هیچ ارامشش رو هم از دست نمیده تا بلاخره ساعت دو شب موفق میشه بیاد اینجا و به همه بگه که دستان در مقابل تمامی مشکلات ارام باشین تا راه حلشو بدست بیارین  خوشحالم که دوباره میبیتمتووووون

فقط همین

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 3:7 توسط آرام| |

شدیدا سیستمم خراب شده و منتظر درمان انم

فقط بعد از کلی روز اومدم کافی نت تا پست های بچه هارو بخونم راجب به چهارشنبه زود میام

قربان شما

                                                                                           ارام

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:27 توسط آرام| |

در ادامه مبحث نگرش باید براتون بگم که:

اگر  می خواهین  همین جا بنشینین و فقط در سمت غروب منتظر طلوع و روشنایی باشین باید به تو ن بگم که این امر محقق نخواهد شد و اگر خیلی خوش شانس باشین فردا همین موقع دوباره شاهد غروب خورشید خواهین بود.

اما اگر رویتان را به سمت مقابل غروب یعنی به سمت طلوع  آفتاب بر گردانید و کمی صبر و امید داشته باشین  خواهین دید که به زودی  خورشید با زیباترین جلوه هایش،آسمان را پر خواهد کرد.اگر می خواهین روشنایی را ببینید  چشمانتان را از این سمت غم افزا بر گردانید و به سمت افق دیگری خیره شوید و صد البته کمی هم صبر داشته باش!

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 4:46 توسط آرام| |

همین حالا شروع کن اگر میخوای کاری بکنی الان وقتشه اره همین الان ...
 
هیچکس نمی تواند به عقب بر گردد و از نو شروع کند اما همه می توانند از همین حالا شروع   کنند و پایان تازه ائی بسازند.
از وقتی تونستم به ارامش بیشتر تو زندگیم برسم که بیشتر لحظات روز رو تو لحظه حال زندگی کردم باور کنین همین لحظات هستند که همه چیو میسازند گذشته و ایندمونو از دستشون ندیم راحت ...
الان چی کاره ای میتونی چی کار کنی برای بهتر شدن زندگیت همین الان هر کاری میخوای بکنی همین الان شروع کن

فردا رو هیچ کس ندیده دیروز هم از کف پریده...

یالا بجنب که اگر درنگ کنی همین الان هم چند لحظه زیبا رو که میتونه زندگیتو از هر نظر بهترو بهتر کنه از دست میدی از من گفتن بود... دیگه خود ت میدونی

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 4:37 توسط آرام| |

 


. .
روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند
آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند

.
متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت.
او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.

همه پنهان شدند الا نیوتون �

نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد.
دقیقا در مقابل انشتین.

انشتین شمرد ۹۷,۹۸,۹۹,۱۰۰


او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش
ایستاده.
انشتین فریاد زد نیوتون بیرون( ساک ساک) نیوتون بیرون( ساک ساک).

نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.

.
او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم.



تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن
تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست�


نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام�
که منو نیتون بر متر مربع میکنه



از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد
بنابراین من پاسکالم پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال ساک ساک).

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 4:1 توسط آرام| |


Design By : Night Skin