تبليغاتX
آرام تر از شعر و نسیم
منبع کدهای وبلاگ>




















آرام تر از شعر و نسیم

دنبال چی میگردیم تو زندگی ؟؟

پول

مقام

شهرت

انسانیت

خدا

یا چیزای دیگه؟؟

 نمیدونم هر چیز دیگه ای هم میتونه باشه اما سر اخر همه اینا چیه مثلا پول میخوایم که زندگی بهتری داشته باشیم یا مقام که بتونیم خیلی کارارو که الان نمیتونیم انجام بدیم انجامش بدیم شایدم شهرت که  هر جا رفتیم همه بشناسمون نمیدونم اما میدونم که اگر بتونیم به اون چیزایی که دوست داریم برسیم تو این دنیا به ما میگن خوشبخت درسته؟؟؟

 برای اینکه به ارامش برسیم به  خیلی چیزا نیاز داریم از جمله مواردی که گفتم ولی خیلی وقتا با یسری کارای کوچیک که پیش رومونه  و اصلا هم بهشون توجهی نداریم میتونیم به ارامشی برسیم که با هیچ مقام منزلتی دست یافتنی نیست..

تا حالا به یه پیرزن تو خیابون کمک کردین؟

دیدن چه حس باحالی به ادم دست میده وقتی زیر لب داره هی دعات میکنه.

ولی امان ...

امان از دست ما که برای رسیدن به ارامش هزار راه داریم و هی دنبالش میگردیم...

همین مادرو پدرامون تا هستن قدرشونو نمیدونیم جلو چشمامون هستند تا ازمون کاری میخوان کلی ادا اصول داریم براشون ولی امان از روزی که از دستشون میدیم...

واقعا دنبال چی میگردی؟

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 2:20 توسط آرام| |

پنج سال از اون زمان میگذره

مثل برق و باد گذشت  وبلاخره  اون رفت

البته این رفتن با بقیه رفتنها خیلی فرق داشت

این رفتنی بود که خودم خواستم

یعنی بعد از کلی کلنجار رفتن و کلی بالا و پایین کردن به این نتیجه رسیدم که اگه بره بهتره

تا حالا کسی رو ازاد کردین؟

نمیدونم ولی واقعا یه حس فوق العاده به ادم دست میده وقتی میبینه یه نفر که از بچگی پیش تو بزرگ شده باهاش زندگی کردی و حالا میخوای ولش کنی بره...

دیروز یه روز مهم  و بزرگ بود برای من یه روز فراموش نشدنی به همین خاطر این تصمیم رو گرفتم و الانم خیلی خوشحالم از این تصمیم هرچند لحظه تلخی بودلحظه  جدایی اما...

اون بچه که االبته الان برای خودش مردی شده بود دیروز با یه حس عجیبی نگام میکرد انگار اونم فهمیده بود که قرار ه اتفاقی بیافته...

دیروز بلاخره  تصمیمم رو گرفتم هر چند خیلی سخت بود ولی از وقتی که به لطف شکرخند بیشتر میرم فرهنگ سرای ارسباران و اونجا پرنده ها رو میدیدم که ازادانه تو اون محیط کوچیک اما زیبا میچرخند برای خودشون....

 تصمیم گرفتم سالارطوطی سبز خوشگل خودمو ببرم اونجا تا اونم شکرخندی بشه و بعد از عمری تو قفس بودن بتونه مزه ازادی رو بیشتر بچشه...

وقتی رهاش کردم چرخی زد تو محیط اداری و بلافاصله رفت رو درخت نشست شاید برای اولین بار بود که رو یک شاخ واقعی مینشست..

خیلی تعجب کرده بود کمی ترس داشت اشک تو چشام حلقه زد ..

نمیدونم اشک شوق بود یا ....

ولی بلاخره طوطی سبز خوشگل من رفت قاطی دوستای جدیدش چند دقیقهای از دور هواشو داشتم و بعد هم لحظه خداحافظی فرا رسید .....

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 7:18 توسط آرام| |

از شیرینی عشق که لذتی نبردی

قلبم را در سرکه میگزارم

تا شاید سالها بعد

از ترشی خاطره ها لذت ببری.....

اینم یه جور دیگه نگاه کردنه وقتی ادم میبینه از یه راهی به نتیجه نرسیده و ارام نشده میتونه مسیرشو عوض کنه و جور دیگه حالشو ببره مگه نه؟

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:51 توسط آرام| |

در تمام این سالها پشت دستت ضربدر میزدی

تا عشقمان در خاطرت بماند

اما همیشه

پاک یادت میرفت که....

میبینم که ارامش کاملا برقرار و شهر در امن و امانه فقط من کم بودم که من هم دارم میام دوباره وای که چقدر دلم تنگ شده برا نوشتن...

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:20 توسط آرام| |

همین که میتونی در کمال ارامش یک روح رو از عالم باقی دوباره برگدونی خودش خیلی مگه نه؟

تازه ناهار خوردن با یه روح هم از افتخاراتی هست که کمتر کسی میتونه نصیبش بشه حیف که الان نمیتونم خیلی بتنویسم انشالله در فرصت مناسب و پس از خرید یک عدد کامپوتر همراه بیشتر خواهم نوشت.....

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 19:17 توسط آرام| |

بارها شده وقتی میخوای کاری رو انجام بدی و نمیشه چند بارم تلاش میکنی و به بهترین نحو دوباره از اول شروع میکنی و بازم نمیشه تو این جور مواقع معمولا ادم ارامششو از دست میده مگه نه؟

اما اگه اون ادم یه خورده بیشتر ارام باشه و اسمش امیر ارام باشه در مقابل این سیستم زبون نفهم که دو سه ساعتی اذیت میکردو هر کاریش میکردم بازم ساز خودشو میزدو هی ریست میشد کم نمیاره که هیچ ارامشش رو هم از دست نمیده تا بلاخره ساعت دو شب موفق میشه بیاد اینجا و به همه بگه که دستان در مقابل تمامی مشکلات ارام باشین تا راه حلشو بدست بیارین  خوشحالم که دوباره میبیتمتووووون

فقط همین

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 3:7 توسط آرام| |

شدیدا سیستمم خراب شده و منتظر درمان انم

فقط بعد از کلی روز اومدم کافی نت تا پست های بچه هارو بخونم راجب به چهارشنبه زود میام

قربان شما

                                                                                           ارام

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:27 توسط آرام| |

در ادامه مبحث نگرش باید براتون بگم که:

اگر  می خواهین  همین جا بنشینین و فقط در سمت غروب منتظر طلوع و روشنایی باشین باید به تو ن بگم که این امر محقق نخواهد شد و اگر خیلی خوش شانس باشین فردا همین موقع دوباره شاهد غروب خورشید خواهین بود.

اما اگر رویتان را به سمت مقابل غروب یعنی به سمت طلوع  آفتاب بر گردانید و کمی صبر و امید داشته باشین  خواهین دید که به زودی  خورشید با زیباترین جلوه هایش،آسمان را پر خواهد کرد.اگر می خواهین روشنایی را ببینید  چشمانتان را از این سمت غم افزا بر گردانید و به سمت افق دیگری خیره شوید و صد البته کمی هم صبر داشته باش!

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 4:46 توسط آرام| |

همین حالا شروع کن اگر میخوای کاری بکنی الان وقتشه اره همین الان ...
 
هیچکس نمی تواند به عقب بر گردد و از نو شروع کند اما همه می توانند از همین حالا شروع   کنند و پایان تازه ائی بسازند.
از وقتی تونستم به ارامش بیشتر تو زندگیم برسم که بیشتر لحظات روز رو تو لحظه حال زندگی کردم باور کنین همین لحظات هستند که همه چیو میسازند گذشته و ایندمونو از دستشون ندیم راحت ...
الان چی کاره ای میتونی چی کار کنی برای بهتر شدن زندگیت همین الان هر کاری میخوای بکنی همین الان شروع کن

فردا رو هیچ کس ندیده دیروز هم از کف پریده...

یالا بجنب که اگر درنگ کنی همین الان هم چند لحظه زیبا رو که میتونه زندگیتو از هر نظر بهترو بهتر کنه از دست میدی از من گفتن بود... دیگه خود ت میدونی

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 4:37 توسط آرام| |

 


. .
روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند
آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند

.
متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت.
او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.

همه پنهان شدند الا نیوتون �

نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد.
دقیقا در مقابل انشتین.

انشتین شمرد ۹۷,۹۸,۹۹,۱۰۰


او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش
ایستاده.
انشتین فریاد زد نیوتون بیرون( ساک ساک) نیوتون بیرون( ساک ساک).

نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.

.
او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم.



تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن
تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست�


نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام�
که منو نیتون بر متر مربع میکنه



از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد
بنابراین من پاسکالم پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال ساک ساک).

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 4:1 توسط آرام| |

        اساسا به این امر معتقدم که اگر کمی سمت نگاهمون رو تو زندگی عوض کینم

                                آرامش خودش به سراغمون میاد ... 

خوب نمیدونم چقدر با این حرف من موافقید ؟؟؟؟

اگر بخوام یکم مساله رو بازتر کنم باید بگم همه ما از صبح که از خواب شبانگاهی بیدار میشیم تا شب که دوباره به بستر خواب میریم به دنبال ارامش هستیم مگه نه؟

یعنی اونی که میره سر کار تا کسب درامد کنه و برای به ارامش رسیدن خودشو خانوادش تلاش میکنه....

یا اون زنی که تو خونه از صبح تا شب کارای خونه رو انجام میده تا شب که همسرش اومد در کنار هم به ارامش برسند...

یا هر چیزه دیگه ای که شما بهتر از من میدونین...

اما حرف من چیه میگم تو این زمانی که ما صرف میکنیم و به اصطلاح اسمشو گذاشتیم زندگی همیشه همه چیز بر وفق مراد ما نیست و اگر قرار باشه من تعبیر درستی از این اتفاقات انجام ندم مطمئنا از هدفم که کسب ارامشه دور میشم خیلی هم دور میشم...

خوب عزیزم نگاهتو عوض کن به مسائل یعنی اونجوری که دوست داری زندگی کن و تعبیر کن  میگی نمیشه باور کن که میشه من انجام دادم شد

به همین خاطر هم ..........

   آرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررامم

حالا هر کی هم میخواد حرصش بگیره از تکرار این حرف دست خودشه میتونه اینطوری نگاه کنه ولی من این کارو انجام میدمو به اون چیزی که میخوام میرسم ...

حالا دیگه دست خودته خواه پند گیر و خواه ملال ..صلاح مملکت خویش خسروان دانند....

بعد از مدتها سعی کردم کمی دیگر ا زعقایدم بنویسم اونم چون دوست عزیز مرحوم ماکه (ارامگاه ) ایشان هم اینجاست فرموده بودند اگر بار دیگر از دیار باقی بیام و ببینم مطلب جدید ننوشتین و تهدید اینا ما هم نوشتیم فقط همین ....

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 3:9 توسط آرام|

به طرز شگفت انگیزی به یک  مشاعره دعوت گشته ایم جای بسی خوشحالی و سرور...

اما از انجایی که ما خیلی شاعر نیستیم و دستی در ادبیات نداریم ماندیم که چه کنیم چه کار کنیم.

.....و با توجه به پست قبلی به فکر ان افتادیم که یا راهی بسازیم یا راهی بیابیم پس دست به کار شده

بسی فشار بر دل خود اوردیم تا بلکه چیزی از دل براید تا لاجرم بر دل نشیند...

اگر نشست خبرمان کنید

پرهام جان ما را با این شعر دعوت به این امر نمودند 

البته اول شعری را که پرهام با ان دعوت شده بود را مینویسم

                                        او قد و قواره اش به لک لک می زد
                                 انگار ستاره بود، چشمک می زد

می گفت برو که جای تو اینجا نیست
بی چاره دلش برای من لک می زد*

و این شعر پرهام 
در این غربت چو شمعی سوخته بودم
اگر پروانه ای بودم*، نبودم
  همه از آتش عشقی بسوزند
اگر سوزم بُدی بی خود نبودم

و اما شعر ما:

                                  من ان شمعم که خاموشم نمو دند

                                                     غزل بودم ولی (هج وم) سرووووودند

                                                                          بیا ای یار جانی دست من گیر

                                                                                                 دمی غافل  شدم دل را ربودند

و اما من نیز  در ادامه سه نفر را به این مشاعره دعوت مینمایم

سالارطنزنویسان(انی دالتون)ویک وست از دیار باقی(مرحومه مغفوره وباران پاییزی (فهیمه)

ما البته پر رویی پرهام رو نداریم

ولی با ارامش کامل شما دوستان رو به این مشاعره دعوت مینماییم

مرحومه در ادامه این داستان با حرف دال چنین سرودند:

دانی که چیست "دولت"؟ بطـــری به خود بدیدن!

در کشـــــوری چو ایران باتــــــــــوم برگزیدن!

وصف جمــــــــال نیکوش* با دیدن جمــــاعت**

نیکو بگفـت آن شیـخ***: در جای خود ب......ن!!!

*: ضمیر "ش" در این مصرع به همان عبارت داخل "..." در مصرع پیشین منتسب است!

**: گروهکی معروف به خس و خاشاک!

***: آن شیخ!

 

عجبا که در ان دنیا چه شاعرانی وجود دارند که در این دنیا کشف نگردیده بودن احسنت به خودم از جهت کشف این شاعره بزرررررررگ روحش شاددد

در ادامه این مشاعره عجیب متر و من عزیز شعری برای ما سرودند بدین منواااال

چراغی اتمی باش که خاموش نگردی

چو "دالتون" شعر گو سرخوش بگردی

بیا آرام من با هم بخندیم

دمی غافل شوی "ناک اوت" گردی


و بنده حقیر در پاسخ ایشان عرض کردم:

همان بهتر چراغم هسته ای نیست
محبت در دلم هم بسته ای نیست
علی جان جان آنی دست من گیر
چرا مارا دگر دل بسته ای نیست
به جان آنی و مرحومه مغفوووور
دگر چون ما دل وارسته ای نیست
دلم را من فرستم سوی تو دوست
که جز دوست و رفیق وابسته ای نیست

لازم به  ذکر است تمامی اسامی به کار رفته در این اشعار مستعار بوده و هیچ گونه قصد غرض و مرضی در بکار گیری انها نبوده است

در ادامه شعر فهمیه خانم یکی دیگر از مدعوین اینجانب را برایتان خواهم نوشت بخوانید و لذت ببرید:

دستکشی دستم کنم از جنس سخت
با سه انگشت گیرم آن انبــر به دست
بین انبــــردست بگیـــرم دست تـــــو
تاکه اسلام، آرام نیوفتـــد در خطــــر

هر چه گشتم در شعر فهمیه خانم قافیه ای پیدا کنم نشد ولی به هر حال ایشان از دوستان ما هستند و شعرشان هم زیبا کسی اگر حرفی داره میتونه دم در بایسته.....آرام

خواستم گله ای هم بکنم از دوست معروفمان که نه تنها دعوتمان را استجابت نکرد و شعری نگفت بلکه جوابمان را نیز نداد دیدم درست نیست بلاخره هر چی باشه ایشان برای خودشان  کلی کار دارند و مشغله و یا شاید هم اصلا ندیدند کامنت های مارا و یا کلی فکر مثبت دیگه ...

بلاخره ارامش فقط با فکرهای مثبت بوجود میاد منم نمیتونم راجب به دوستانم فکرمنفی بکنم ...چیه نمی تونید ببینید ارامشووووووو به هر حال او برای ما همچنان محبوب خواهد بووووود.......حتی اگر افتخاری ندهد و شعری نسراید برای ماااا....

 و اما پوریا جان منزه چنین ادامه ادن این مشاعره رو با حرف (ر)

ربودن بوسه ات وقت خواب
زیر ِ پتوی ِ گرم ِ مهتاب
عشق و تلالوی تو
تا خود ِ صبح و آفتاب
نوید ِ شعر تازه ای بود
تا بشینیم توی قاب!

تانفر بعد ....

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 10:48 توسط آرام| |

یک لطیفه ( هر چی بخواهی همان میشود)

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است

پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است


پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است

بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است


بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود:
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم

مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم
!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است
!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود

نتیجه اخلاقی:  حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی  بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید
.

نگاه من نيز به زندگي اينگونه است به ان چيز هايي كه علاقمندم مي انديشم و چيزهايي كه برايم بي ارزش و ناراحت كننده است را بدور مياندازم فكرميكنيد دليل ديگري براي داشتن استرس باقي ميماند..

من به انچيز كه ميخواهم ميرسم و ان را به زندگي روزمره خود جذب ميكنم و فكرميكنم تمامي كارهايي كه ما در طول زندگي انجام ميدهيم (كار.تحصيل.ازدواج و .....) به خاطر رسيدن به ارامش است .... و من اراممممم ...ارامتر از شعرو نسيم

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 3:17 توسط آرام| |

هیچکس نمی تواند به عقب بر گردد و از نو شروع کند اما همه می توانند از همین حالا شروع   کنند و پایان تازه ائی بسازند.
الان وقتشه ماه رمضونم تموم شد حالا هی بخواییم بنویسیم که ای کاش اینجوری میکردمو ای کاش....

دیگه تموم شد این لحظات ...ببین الان  چی کار میتونی بکنی ؟؟؟

از وقتی تونستم به ارامش بیشتر تو زندگیم برسم که بیشتر لحظات روز رو تو لحظه حال زندگی کردم باور کنین همین لحظات هستند که همه چیو میسازند گذشته و اینده ماروووووو

از دستشون ندیم راحت الان چی کاره ای میتونی چی کار کنی برای بهتر شدن زندگیت همین الان هر کاری میخوای بکنی همین الان شروع کن

فردا رو هیچ کس ندیده دیروز هم از کف پریده...یالا بجنب که اگر درنگ کنی همین الان هم چند لحظه زیبا رو که میتونه زندگیتو از هر نظر بهترو بهتر کنه از دست میدی

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 4:44 توسط آرام| |

به قول ناپلئون بناپارت :

حرفی را بزن که بتوانی بنويسی،

 چيزی را بنويس که بتوانی پای آنرا امضاء کنی

و چيزی را امضاء کن که بتوانی پای آن بايستی!

 

همیشه سعی کردم اینطوری باشم شما چطور؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:53 توسط آرام| |


Design By : Night Skin


منبع کدهای وبلاگ

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان

FreeCod Fall Hafez

دريافت كد بازی آنلاين تصادفی