در آن ستاره كسيست
كه نيمه شبها همراه قصههاي من است
ستارههاي سرشك مرا، كه ميبيند
به رمز و راز و نگاه و اشاره ميپرسد
كه آن غبار پريشان چه جاي زيستن است؟
در آن ستاره كسيست
كه در تمامي اين كهكشان سرگردان
چو قتلگاه زمين، دوزخي نديده هنوز
چنين كه از لب خاموش اشك او پيداست
ميان دوزخيان نيز، كارگاه قضا
شكستهبالتر از ما نيافريده هنوز
فریدون مشیری
+ نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 0:25  توسط آرام
|
باز هم صبح و دوباره خورشید
شب و ماه
در پی هم رفتند
در دل من اما
ماه چون بدر
درخشنده و قرص
ماه من هست منیر
نیستش منت خورشید جهان
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 22:24  توسط آرام
|
گرفته است صدايم ولي رساست هنوز
به گوش ميرسد و جان فزاست هنوز
فداي روي تو گردم که از فغان گلو
دو چشم خيس و ترت بي رياست هنوز
شود فغان گلو از براي تو فرياد
چنان به عشق وجودت که کيمياست هنوز
تو آتشي زده اي بر دلم که من هر روز
بديده رخت بنگرم که دلرباست هنوز
فقط صداست گرفته تو اي عزيز بدان
که بغض نشکفته عين صداست هنوز
صدا صداي قلب من است بلند ميگويد
که در سر کوي عاشقي گداست هنوز
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 23:36  توسط آرام
|
اول نوشت:
|
نفس بده که برایت نفس نفس بزنم نفس به جز تو نخواهم برای کس بزنم |
بعدا نوشت:
دلم گرفت، میروم به ماه تکیه میکنم
به ماه... نه نمیشود، به «آه» تکیه میکنم
و در خیال خالیام، به آفتاب دلخوشم
به تکههای نور هر پگاه تکیه میکنم
به بغض خیس ابرهای تشنه، تن نمیدهم
به نبض خشک ریسمان، به چاه تکیه میکنم
به سرنوشت هر سراب اعتماد کردهام
در این کویر کهنه بر گیاه تکیه میکنم
کلافهام، کلاغها مرا احاطه کردهاند
به سیمهای خاردار راه تکیه میکنم
در امتداد مرزهای خسته دور میشوم
گاه راه میروم، گاه تکیه میکنم
سپید حرف میزنم، سپید راه میروم
سپید مینشینم و سیاه تکیه میکنم
به مستها، به دستها، به پوستین پرستها
اگر مجال هست بر گناه تکیه میکنم
بگو که خواب نیستی، بگو سراب نیستی
نگو نگو که بر تو اشتباه تکیه میکنم
...
" میثم امانی"
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 22:37  توسط آرام
|
۰۰۰۰۰
..........
............
....................
..... ........... ....... ... ...
........
...........
............... ........ .... ...... .... .....
............
............................ ........... ................... ............. .....
...... ...... .........
..... ...
..............
...........
پ ن : نگفتنی و که نمیشه گفت ... میشه؟
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 23:48  توسط آرام
|
بارها و بارها گفته بودم
که من نقاش نیستم
و نقاشی بلد نیستم...
اما
می بینی که
تمام لحظه های بی تو بودن را
رنج میکشم...
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 1:18  توسط آرام
|
تقدیم به ان دلی که دلتنگ من است
ساز دل او کوک و هماهنگ من است
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 1:14  توسط آرام
|
دو روز مانده به پایان عمرش تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت؛ خدا سکوت کرد.
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت؛ خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را بهم ریخت؛ خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته ها پیچید؛ خدا سکوت کرد.
کفر گفت و سجاده دور انداخت؛ خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.
خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن." لابلای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چکار میتوان کرد؟" خدا گفت "آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گوئی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نیابد هزار سال هم به کارش نمیآید."
آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز را زندگی کن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید. اما میترسید حرکت کند. میترسید راه برود. میترسید زندگی از لابلای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد و بعد با خودش گفت: "وقتی فردائی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این مشت زندگی را هم مصرف کنم." آنوقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سرورویش پاشید، زندگی را نوشید و بوئید... آنچنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود. میتواند بال بزند. میتواند پا روی خورشید بگذارد. میتواند...
او در آن روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی بدست نیاورد اما...
اما او در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهائی که او را نمیشناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او در همان یک روز زندگی کرد.
فردای آن روز فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. کسی که هزاران سال زیست.
* * *
امروز را از دست ندهید. آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 20:47  توسط آرام
|
نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی
نه به انگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته و نه برده دینم
نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستاده پیرم نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
این چنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نگفتم نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم
حقیقت نه به رنگ است و نه بو
نه به های است و نه هوووو
نه به این است نه او
نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی
به تو سربسته و در پرده بگویم
تا کسی نشوند این راز گهر بار جهان را
انچه گفتند و سرودند تو آنی
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود ان نقطه عشقی
تو اسرا ر نهانی
همه جا تو
نه یک جای نه یک پای
همه ای با همه ای همهمه ای
تو سکونی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود امده از فلسفه ی چون و چرایی
بتو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
به خود آی
پ ن :درست که ماه رمضون تموم شد ولی اینو باید یادمون باشه که:
هر شب شب قدر است اگر قدر بدانیم
+ نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 16:18  توسط آرام
|
ای که آرامگهت مایه آرامش ما
نظری بر دل ما کن همه آسایش ما
تقدیم به تو
خوش اومدی به دنیا ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 22:24  توسط آرام
من پروانه ای، اسیرِ پیلۀ آغوش تو
بی شوق پر زدن...
بی شوق رفتن...
من پرندهای، اسیر دستهای تو
مشتاق اسارت...
من صیدی، بیقرارِ صیاد
افتان و خیزان پیِ صیاد...
.
.
.
(بگذار قصه عاشقی ما بی پایان باشد)
همه آهوان صحرا همه جا نهاده اند سر
به امید آنکه روزی به شکار خواهی آمد
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 22:27  توسط آرام
|
خوشبختی را نمی توان وام گرفت
خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت گرفت
خوشبختی را نمی توان دزدید
نمیتوان خرید
نمیتوان گدائی کرد
پرنده سعادت دیگران را نیز نمی توان به دام انداخت
به خانه خویش آورد و در قفسی محبوس کرد
به امید باطلی با خیال خامی
خوشبختی گمان می کنم تنهای چیزی است در جهان که فقط با دست های پاک کسی که به راستی خواهان آن است ساخته می شود
و از پس اندیشیدن طاهرانه
+ نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 11:41  توسط آرام
|
+ نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 22:21  توسط آرام
|
دلم امشب چنان خون شد
که دور از وادی عشق و غزل بیچاره مجنون شد
دگر هیچش نماند از دل
همه پر پر شد و چون لاله گلگون شد
چکید اشکی...
همه جغرافیای صورتم خون شد
به یکباره جهان در پیش چشمم
خوار و پست و کوچک و
همچون دلی از سینه بیرون شد
نمی خواهم من امشب را
چرایش را نمیدانم
فقط ای دوست آری با تو ام ای دوست
بیا مردی کن و از من نپرس امشب چرا
یکباره این دل
پر از اشک و غم و ناله
چو مجنون شد...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 3:6  توسط آرام
تمام شب نگاهم مست...
دلم سرمست،
به شوق یک نگاه تو
چنان پیچیده دل بر دست
که گر تیغی مهیا شد، ترنج افتاده از دستم
رخ یوسف به نزد تو چنان باشد حقیر و پست؛
که جای دست
من بُبریده دل، شوریده سر
مست و غزل خوان
در پی ات خواندم
همه آیات قران... ربّنا... انّـا فتحــنا... و ان یَکاد و تا رسیدم من به تو
"انا الیها راجعون" بر لب...
همه نابــــودنی هایم به شوق دیدنت شد هست...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 22:44  توسط آرام
|